آبروریزی بزرگ من
.
وامِ بدبهرهای به روی تن است
سر اضافیترین برِ بدن است
.
غم مرا میدرد چو پیراهن
که دریدند هر چه پیرهن است
.
حُسنِ یوسف سری به چاه انداخت
بوی گودال در سرم حسن است
.
با اویس از بلای دندان گو
که شکسته سر و لب و دهن است
.
اسب بر پشت من دوید، ندید
آسمان سوگوارِ بیکفن است
.
میکُشد داغت عاقبت آیا
این وجودی که غرق در محن است؟
.
میلِ صد ضجه دارم، اما آه
نیست تسلیم تن، غمی کهن است
.
مرده و زندهام یکیست، چه غم؟
گورهایی که شکلِ مرد و زن است
.
این غمی که غمت نکشته مرا
آبروریزی بزرگ من است
.
.
چهارده اردی هزار و چهارصد
+ نوشته شده در شنبه یازدهم شهریور ۱۴۰۲ ساعت 0:17 توسط ابرمیم
|