.

وامِ بدبهره‌ای به روی تن است

سر اضافی‌ترین برِ بدن است

.

غم مرا می‌درد چو پیراهن

که دریدند هر چه پیرهن است

.

حُسنِ یوسف سری به چاه انداخت

بوی گودال در سرم حسن است

.

با اویس از بلای دندان گو

که شکسته سر و لب و دهن است

.

اسب بر پشت من دوید، ندید

آسمان سوگوارِ بی‌کفن است

.

می‌کُشد داغت عاقبت آیا

این وجودی که غرق در محن است؟

.

میلِ صد ضجه دارم، اما آه

نیست تسلیم تن، غمی کهن است

.

مرده و زنده‌ام یکی‌ست، چه غم؟

گورهایی که شکلِ مرد و زن است

.

این غمی که غمت نکشته مرا

آبروریزی بزرگ من است

.

.

چهارده اردی هزار و چهارصد