شهرهٔ شهر مردگان
در جهانی که عده قابل توجهی از مردم زور میزنند خودشان را به هر دست و پا زدنی در عالم معروف کنند تا بیشتر دیده و شنیده شوند، احتمالاً عجیب باشد که برخی برای دیدهنشدن و گمنامی تقلا کنند. دیروز یکی از دوستان که شاعر چیرهدستی هم هست فیلمی از حضورش در یک برنامه تلویزیونی برایم فرستاد. شعری خوانده بود و در کانالش نهاده بود. یاد اشعار گوته در ستایش حافظ افتادم. گوته چیزی با این مضمون دارد که همه شعرا اینور و آنور شعرشان را میخوانند و میخواهند مردم کلمات آنان را تکرار کنند، ولی تو بدون آنکه شعرت را برای ما خوانده باشی مدام در زبان ما مکرر میشوی. گوته این ستایش را بابت سحر واژگان حافظ به جا میآورد. او خود شاعر است. میداند برای شاعر چقدر مهم است که شنیده و خوانده شود. میداند برای نویسنده، داشتن مخاطب مسئلهای اجتنابناپذیر است. آنکه در گمنامی مینویسد و میخواند و زیست دارد مخاطبی از جنسی دیگر دارد.
انسان چگونه میتواند برای دیدهشدن جانبکند وقتی که در نظر بزرگان و حقیقتبینان سراپا ایراد است؟ در زمانهای که هر کسی منبری دارد و چندین پامنبری، این حرفها احتمالاً حمل بر عقدههای حقارت و دست به گوشت نرسیدن شود. مهم نیست. بسیاری از شهرت گریختند و مشهور شدند و بسیاری در هوس شهرت عرق ریختند و هزینههای فراوان دادند و چیزی نشدند. هرچند مشهورها هم حتی در ساحت خودشان برابر حقیقت هستی به حساب هم نمیآیند. آنکه معروف و مشهور است خداست و مشاهیر اگر روی در این شهرهٔ غریب دارند تنها و تنها باید تابلویی برای رسیدن به او باشند، وگرنه فقط سدّ راهند. رها کن تمنای شهرگی را. بسیار خفنتر از تو استخوانی هم برایشان نمانده.