حضرت آیتالله
یک جوری شدهام. یک جور عجیب. میخندم تا نپرسند. میپرسم تا بروند. راضیام، اما قرار نبود اینطوری بشود. چیزی گم شده که خیالم راحت است هرگز یافته نخواهد شد. اگر هم یافته شود، کسی نیست با او بگویم. اگر هم بگویم، هیچ چیزی درنخواهدیافت. پس چرا دنبال چیزی بروم که نمیشود گفت؟
اینجا هم مجال من نیست. با اینان هم صفایی نیست. باید تنهاتر شد، هرچند از من برنمیآید. راستی، گفته بودم علی محرمی زنگ زد؟ ناگهان مرا برد به روزهای فروشگاه. آنجا منتر بودم. آنجا پر از تگاپو بود، اگرچه در آن محیط هم باز فیل من هندوستانی بود. محمدمهدی میگوید مردم دنبال پولاند. ساناز گاهی که سردرگمم میبیند میپرسد دنبال چی هستی، میگویم راه فرار! میخندد و میداند خلوت میجویم. ولی از شرم زحماتش نمیتوانم بگویم. چاره در خلوت هم نیست.
من از همهسو خود را منقطع میبینم. میدانم تمام حرکاتم تظاهر است؛ به قول حکما تظاهر و تنازل به نشئهی خلقیه. خوش به حال آنان که مرا در برنامهشان میگنجانند. به علی فلاحی گفتم بده من برایتان کتاب درست میکنم. گوش نکردند و بیرونم کردند. چقدر بد است آدمی تخم دوزرده نکند. حیف از این بیاستفادگی. بهدردنخوربودن خیلی ناخوب است. البته که به ارواح عمهات سوگند که اگر به بزرگترین دردها هم میخوردم حالم بهجا نبود.
نخیر. ناراضی نیستم. از سرم هم زیاد است. هیچکدام از داشتههای اکنونم لیاقت من نیست. اما خوب نیستم. به قول سهیل سائقهی استعلا ولم نمیکند. وگرنه همهچیز، جز من، در بهترین حالت ممکن است.