آزمون جامع
مثل کودکی دبستانی دلم خالی و سرم گیج است. یکدفعه همهچیز از جلوی چشمم دود شد و رفت هوا. استاد راهنما گفت چند منبع معرفی میکنم برای آزمون جامع که چهارشنبه است. هنوز هم معرفی نکرده. هیچ چیزی هم نخواندهام. یکهو به هم ریختم. با خودم میگویم پسر خوب، تو اینهمه وقت و سالهاست داری در مقاطع مختلف آزمون میدهی و کم و بیش نمره میگیری و میروی دنبال کار خودت. اکنون این آخرین آزمون دوران تحصیلی چرا باید تو را اینگونه کند؟ باز هم ملالی نیست.
تنها منتظرم آقای دکتر منابع را بگوید و آنوقت به آن منابع نظری بیندازم. بعد از سالها ادبیات خواندن، چه منابعی میتوانند باشند که بتوانند در من اندوهی بابت ندانستن محتوایشان ایجاد کنند؟ حتی اگر نام آنها را هم نشنیده باشم، باز هم غمی نیست. در رشته ما عمدۀ مسائل مربوط به نقد ادبی و زیرشاخههایش هستند. دو هفته پیش به آقای یحیایی که کارشناس گروه است گفتم چه چیزهایی را باید بخوانم، گفت منابع مهم نیست، مهم زیاد نوشتن است. این نقطۀ خال بود. ولی دستهایم دیگر مثل سابق توان زیاد نوشتن با خودکار را ندارد. نوشتن را دوست دارم، اما میل به آسانگیری مرا از خودکار دور کرده و به تایپ کشانده.
اما باز هم از من درباره نهایت زندگی بپرس. آخر این زندگی چه چیزی میتواند باشد؟ همینجوری الکیالکی آمدم تا دکترا. بعدش چه؟ هیچوقت به بعدش فکر نکردم، ولی امروز دیدم بعدش خیلی ترسناک است. ترس از اعمالی که کردهام نه، ترس از روبرویی با حقیقتی که میتوانستم باشم و آنچه اکنون شدهام قطعاً حسرتی تمامنشدنیست. برمیخیزم و ساعتی دیگر سوی خانه خواهم رفت. باز هم پولهایم زودتر از تمامشدنِ برج تمام شدهاند. عجیب است که اصلاً نگران این چیزها نیستم.
باید سراغ پدر هم بروم. چقدر اصرار داشت اسنپ ثبت نام کند. هر قدر هم یادش میدهم باز بلد نمیشود. گفتم میآیم خانه خودتان و میگویمت. به هیچ وجه استیصال پدر را دوست ندارم. دوست دارم بخندد و خندههایش برایم جذاب است. مجموعۀ هستی من است این پدر و خدا را بابت این نعمت بزرگ سپاسگزارم. هرگز تصویر شبی که محمدیوسف از دنیا رفت و لنگان و گریان سویم آمد از پیش چشمم نمیرود. روحم میخواهد به آن روز برگردم و عقلم مرا دیوانه خطاب میکند. آیا در وجود من انسانی هم تعریف شده؟ چقدر اندوه در من است و چقدر شادم. چرا باید اینقدر منافق باشم؟
نام این استاد راهنما که میآید ناخواسته به روزی میروم که تماس گرفتم برای حذف ترم. گفت تسلیم نشو. گفتم وضعیت بچه و زندگی طوری نیست که بتوانم کنجی بنشینم و مقاله بتراوم. گفتم حتی به ترک تحصیل هم فکر کردهام. آن روز در حال رانندگی با همان پراید نخودی و مسافرکشی بودم. کنار فضای سبزی در حوالی پارک بعثت نگه داشتم و با استاد حرف زدم. همکلاسیها پیامهای دوستانه و همدلانهای فرستادند. نزدیک خانه ایستادم تا پیام محمدپور را بشنوم. شنیدم و باریدم. آمدم بالا. ساناز و پسرمان در خانه بودند. امروز خبری از محمدیوسف نیست. آیا امروز دشوارتر از دیروزهاست؟ من اینگونه نمیاندیشم. تمام امور در دست خداوند است و هیچ قدرتی غیر از او وجود ندارد. تمام چیزهایی که برای ما منابع قدرت به حساب میآیند از خودشان هیچ توانی ندارند. چرا باید دلم غم باشد؟