دلدار رؤیاهای خاموشم
ای مهربان پسرکم! ممنون که باز هم به خواب بابا آمدی. از این کارها بیشتر بکن. دلتنگ توام من. چقدر بزرگ شدی ماهی من. مامانت از این و آن سراغت را میگیرد. اینجا به من میگویند بچه نمیآوری؟ بیار که خانمت حالش بهتر شود. من دلجوییها و خیرخواهیهایشان را میفهمم و اصلاً نمیخواهم از حالاتم با تو برایشان بگویم. حرف هم میزدی ماشاءالله. مهربان کوچولوی من. باز هم بیا. لباس نارنجی هم به تو میآید. ولی چقدر عوض شدی. اگر مطمئن نبودم پسرک منی، باور نمیکردم اینهمه بزرگ شدی. آنجا سرعتت را بیشتر کردی انگار. کلاً سرعتت بالا بود. زود آمدی در آغوش ما و تندتند دست و پا زدی و عجله داشتی پل بروی و گویی این شتاب که در سلولهایت نهاده شده بود، به سلولهای آن کوفتی هم سرایت کرد و شتابان تو را از ما گرفت. من راضیام. کسی را بهزور نمیتوان نگه داشت. به اینکه بابا را یادت نرفته هم بسیار راضیام. ما را بیخبر نگذار. قربانِ آن کلۀ پر از مویت بشوم. تو کِی فرصت کردی اینهمه مو داشته باشی ناقلا؟ دوستت دارم. از سر تا پایت را میبوسم. مراقب خودت و ما باش. به امید دیدار در نزدیکترین فرصت؛ فرصتی از پلکزدن نزدیکتر.