دلم به درد آمد که سیب چشمانت

نصیب آنان شد که نیستند آنت

.

فتاده‌ام در غم به رغم هلهله‌ها

ز چاه بردارند کنند زندانت

.

لبت سرانجام از سرم جدا تن کرد

به شام بوسیدم دهان و دندانت

.

شکسته‌قامت‌ها کجای معرکه‌اند؟

نمانده حیله دگر برای پایانت

.

اگرچه پوسیدم در این حیات قدیم

به گریه گل کردم میان بستانت

.

تو شمع می‌شوی و نمانده پروانه

تو شعر ماندی و گشت اسیر دیوانت

.

نسیم زلف تو را چو نی تلاوت کرد

عجیب نیست رقیم و کهفِ قرآنت

.

.

.

بیست اردی هزار و چهارصد