دلم به درد آمد
دلم به درد آمد که سیب چشمانت
نصیب آنان شد که نیستند آنت
.
فتادهام در غم به رغم هلهلهها
ز چاه بردارند کنند زندانت
.
لبت سرانجام از سرم جدا تن کرد
به شام بوسیدم دهان و دندانت
.
شکستهقامتها کجای معرکهاند؟
نمانده حیله دگر برای پایانت
.
اگرچه پوسیدم در این حیات قدیم
به گریه گل کردم میان بستانت
.
تو شمع میشوی و نمانده پروانه
تو شعر ماندی و گشت اسیر دیوانت
.
نسیم زلف تو را چو نی تلاوت کرد
عجیب نیست رقیم و کهفِ قرآنت
.
.
.
بیست اردی هزار و چهارصد
+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم خرداد ۱۴۰۳ ساعت 1:12 توسط ابرمیم
|