دشوارتر از دشوارها
ناگهان میبینی هیچ حرفی با هیچ کسی نداری؛ هیچ کاری با هیچ کسی نداری. میبینی با تو و بیتو جهان را هیچ ککی نمیگزد؛ با جهان و بیجهان هیچ ککی تو را نمیگزد. چرا لب بگشایی؟ اگر لب بگشایی، درونت از اندوه و نوشتن و معنا خالی میشود. دشواریِ ادراکِ آدمها تو را مدام لالتر میکند. یادت باشد تا میتوانی کسی را نبین. دیدار تو را محصور میکند. دیدار نمیگذارد آنی باشی که عمری برایش خون دل خوردهای. ناگهان میشکنی. ناگهان به غفلتی، خسارتی میخوری که گاهی جبرانناپذیر است. بر دلتنگیات چیره شو و بر اژدهای اظهار فضل پیروز شو. باور کن با خاموشی تو جهان به نتایجی بهتر از یافتههای مغزت میرسد. یادت باشد کتابها برای خلوتهای جذاب توست؛ کلمات مهیای جملات دلربای توست. بیرونِ این در انسانها غرق در معادلههای خبطاند. که گفته باید میان مردم زیست؟ این گزاره همیشگی و ابدی نیست. کنار آتش به آوینا میگویم انشاءالله جهنم. وحشت کودکانهای میگیرد. سید سرمیرسد: جهنم هم راهمان نمیدهند، اختلاسگران نمیگذارند. در جهنم هم جایی نداریم. دردی بزرگتر از غربت هم هست؟ جایینداشتن. در صفی نبودن. سیاسان همیشه عاشق سیمخارداربازیاند. پروردگار دیوار و خط و صفاند. من مدام و مدام خودم را منفکتر میبینم. هی آب سرد بر هیکلم ریخته میشود و باز آدم نمیشوم. ما دقیقاً همین الآن مانند آن روباهِ بچهبهدهانیم. میدویم از این سوراخ به آن روزن. و هیچ ملجئی و مکمنی و کنامی نیست. گاهی ابتدای فیلم نوح علیهالسلام را در ذهنم مرور میکنم. در صحرا و کوه. گریزان از دشمنان. ما اکنون حالی بهتر داریم؟ بدتر است حال ما. به خدا که نای بسط و شرح ندارم، وگرنه قطعاً میگفتم و سوگند میخوردم ما مثل شکاری بیچاره گیر افتادهایم. و به جان خودت این گیرافتادن از دایرهٔ اقتصاد و فرهنگ و تمدن و روانشناسی و هزار حیطهٔ دیگر فراتر رفته. توش و توان کلمهتراوی را از جانم گرفته. وای که چقدر حرف ندارم. وای که چقدر نمیتوانم.