هر روز نمی‌نویسم، اما هر روز غمی دارم. نوشته است نویسنده باید هر روز بنویسد، حتی شده اندکی. نویسنده باشم که چه شود؟ آیا بهتر نیست چیزی باشم که در ابد به دردم بخورد؟ چیزی باشم که تمامِ ذراتِ عالم در قدمش روانند. در میان تمام چیزهایی که می‌شود باشم، ترجیح می‌دهم نباشم! بروم و بروم و بروم. رفتم چالدران دیدم اینجا هم هستم! بله. چاره‌ای نیست، ما هستیم و هستیم و هستیم. بعضی می‌گویند ما چیزهایی را انتخاب کرده‌ایم. می‌گویند ما زیستن را برگزیدیم و می‌دانید که برگزیدن معنیِ گزینش از بالا را می‌دهد. یعنی می‌شد چیزهای دیگری را هم بگزینیم. من یادم نیست. شاید در جایی دیگر چیزی در حافظۀ من بیفکنند و بگویم ها، یادم آمد. معلوم نیست. من بی آن‌که دانشی کسب کنم و در راه اشراقی بکوشم و زانویی بر زمین بزنم غر می‌زنم که چرا هستم. صبح آنی کتاب حکمت خسروانی از هاشم رضی را گشودم و دیدم ابتدایش چیزی از شیخ اشراق نوشته با این مضمون که رسیدن به حکمت اشراق سه مرحله دارد: بریدن از دنیا، مشاهدۀ انوار الهی، و آخر آن بی‌نهایتی‌ست.

که چه؟ هیچ‌کس نمی‌گوید. همه از راه می‌گویند؛ راه بی‌بازگشت. راست هم می‌گویند. می‌گویند دیگران نیز آمده‌اند تا در تو چیزی را بیدار کنند. و من همواره در خوابم. پسرعموی ساناز می‌گوید من گمان می‌کنم همین الآن ما خوابیم. او در خواب است چون مصیبت دیده است. مصیبت و صبر با هم می‌آیند، ولی صبر کمی سریع‌تر است و پیش از مصیبت به مؤمن می‌رسد. این را نیز معصومی روایت کرده که من به او درود می‌فرستم. اگر نبود سخن‌های این عزیزان، چه کسی حرفی برای گفتن داشت؟ کاش من هم لال شوم تا تنها تو سخن بگویی. از تفاوت‌های شرق و غرب و فرق‌های توحید با غیرش نیز همین است: تک‌گویی و چندصدایی. این است که در میان ما مناظره و گفت‌وگو چندان رواجی ندارد. یک نفر می‌نشیند بالای منبر و شما گوش می‌سپارید و نهایتاً سری تکان بدهید یا چشمی گرد کنید یا لبخندی بزنید یا اشکی بریزید. خبری از گفت‌وگوهای سقراط و سوفسطایی‌ها نیست. نباشد. مگر گفت‌وگو حُسن است؟ مگر سخنانِ گهربارِ من با دیگران اثری بر گذشتۀ ازلی یا آیندۀ ابدیِ هستی و من خواهد داشت؟ مگر مرا از رفتنی که در دستِ من نیست بازمی‌دارد؟ مگر این حرکتِ لاجرم و این هستنِ زورکی را متوقف می‌سازد؟

زورکی؟ نه. گفته‌اند تو از میانِ میلیاردها سلول و نطفه و ذره برآمده‌ای و مقدر شده آدم باشی. این توهم که تو جانشین خدا در زمین باشی همه را فریفته. در هر سوی این کرۀ خاکی انسان‌های متوهمی گردن افراشته‌اند. تنها و تنها خاشعان با هزار گونه تعبد و خاکساری و درماندگی و اظهار عجز و بیچارگی به این رسیده‌اند که آن خلیفه من نیستم. پس چرا بنویسم و بخواهم هر روز بنویسم تا نویسنده بشوم؟ این غمِ بی‌نهایت من است و هیچ درمانی جز از جانبِ درددهنده ندارد. ما هستیم و هیچ راهی برای نیستی نیست. هزاران صفحه نوشتن و چند برابرش خواندن. کار کردن و دویدن و خفتن و آمیختن و زادن و مردن. ما گرفتاریم. چنگال‌های قدرتمندی به‌سادگی ما را گرفته و من نمی‌توانم انکار کنم این گرفتگیِ چنگالی در نهایت درستی و راستی‌ست. دیگران را نمی‌دانم، من می‌توانم به‌آنی هستی را به گند بکشم.