باید دید
وای از خاموشی تو. به ساناز حق میدهم که از تنهایی بگریزد به همنشینی، آن هم تنها با من. از سکوت تو چه چیزی میتواند بیرون بیاورد جز اشک و غم و درد؟ برای من هم خلوتی نیست. یک خط کتاب و چند دقیقه کنجی یافتن برای تأملی، حاصلش میشود مرور تصاویر تو که تا خواستی بفهمی جهان چه ابعادی دارد درد آمد. خیال کردی درد چیزی بیرون از انسان نیست. گفتی همهاش درد است. و به همین خاطر تاب آوردی و دم نزدی. وای از مرور غم های تو. اگر نبود که میدانستم گاهی ساناز اینها را میخواند، هرگز از مرور رنجهایت نمیگریختم.
سکوت باب تفسیر را میگشاید. وقتی انسان از خانۀ دیدنیها به گفتنیها میرسد، برای توصیف آن چیزهایی که دیده به کلمه اکتفا میکند. من قطعاً کلمه را دوست دارم، ولی همیشه از اینکه ناکافی بود خودم را میزدم. میگفتم بیا این کتاب! خودت از رویش بخوان. کتابها به خاطر همین استنادشان برایم مهم شدند. کلمهای که در دستان ماست تصویری گنگ و گیج از آن کلمهایست که هستی را به وجود آورده: «کن فیکون»؛ باش و میشود! تو یک کلمه از کلماتِ ماتِ ما را به زبان نیاوردی. الآن که فیلمهایت را میبینم میبینم تلاش میکردی چیزهایی بگویی، ولی صدایی نبود. در فضای بیرون از این جوّ زمین هر چه فریاد بزنی چیزی به گوش نخواهد رسید. آنقدر فضا رقیق است که صدا حرکتی ندارد. تو اینجا بودی، ولی آنجا بودی!
بگذریم. از یک صوفی نقل میکنند که نامش فضیل عیاض است. سی سال لبخند او را کسی ندیده بود. پسرش مرد و تبسمی کرد. میگفت دانستم رضای خدا در این بوده و من هم به جهت رضای او تبسم کردم. از عجایب حرفهای او رشکی بود که نه به پیامبران و فرشتگان، که به آن کسی میبرد که هرگز از مادر زاده نخواهد شد! این چگونه حسرتیست که انسان به پاکی بکر دارد؟ انسان تحمل یک ذره ناپاکی و اندوه را ندارد. از امامی پرسیدند چرا انسان به این خاک آمد، گفت آنقدر رقیق بود که بیم آن میرفت ادعای خدایی کند. حتی آنها که عمری را در رنج و اندوه و درد سرکردند، گفتند جز زیبا ندیدم. اگر جز زیبا میدید، او هم تاب مصیبت نداشت. چرا بر ما خرده میگیرید که گاهی تابمان از دست میرود؟ من که همه را توصیه به صبر و تأمل میکنم. در خودم هم جز از خودم شاکی نیستم. همهچیز بر وفق مراد است. نیستم از آن جماعتی که تا ثابت نکنند بدبختتر از تو هستند رهایت نکنند.
اگر چون مار میپیچم به خود، مکتوبهای پیشینیان از یادم رفته. ساناز میگوید اینکه پیامبر دهۀ آخر رمضان رخت خوابش را جمع میکرد، یعنی در روز میخوابید؟ بعید میدانم او در روز زیاد بخوابد. میگویم نمیدانم، به ما کاغذهایی رسیده. درونم مالامال آرامش است. ولی در خواب دیدم همه در گریز و ناله بودند. آسمان میبارید و زمین سیل شده بود و درختان داشتند از رانشِ زمین فرومیافتادند و همه میگریختند. زنهای نیمهعریان از اینسو به آنسو فرار میکردند. هیچ مرکبی سوارشان نمیکرد. چهرههایشان را از پنجره اتوبوس میدیدم. ساناز کنارم نشسته بود. بیمناک به او گفتم الآن همهشان میپرند در اتوبوس. با آرامشی گرم پاسخ داد نگران نباش، کسی نمیتواند سوار این شود. حتی زنی بیحجاب در اتوبوس از ابتدا نشسته بود که پیاده شد. مانند همه در درهها و میان درختان میگریست و میدوید. نفسنفس میزد و زمین هر لحظه زیر پایش فرومیرفت.
دایی ابوالفضل و همسرش در کمال آرامش زیر درختی نشسته بودند. آنقدر با هیبت و متانت وارد مجلس شد که شگفتزده گفتم چه عجب از اینورها! خیال میکردم دیگر به ما سرنمیزنی. با یک کت اسپرت قهویای نشست زیر درخت. زندایی کنارش ایستاد و لبخند هر دو پیدا بود. عزیزان من. پارههای جگر من. امسال میشود هفده سال که نیستید. این عددها همه دروغ است. اعداد این عالم مشتی فریبند. فریب این عددها را نخور. همین الآن کارت را بکن. دلداری میگفت من تمام روز را میگذرانم به این امید که شب بخوابم و در خواب مشاهده کنم. میگویند تا جایی از تاریخ انسان خواب نمیدیده. وقتی حرفهای پیامبران باورشان نشده، آن مسائل را در خواب نشانشان دادهاند.
عارضم که باید دید. باید و باید و باید دید. از حرف چیزی درنمیآید. حرف با حرف میرود. یکی مرا موعظه میکند و سربهراه میشوم و یکی دیگر خلافی میگوید و پرت میشوم سوی دیگر. دهانها را نمیشود بست. گوشها را نمیشود گرفت. چشمها را نمیشود بست. میشود طلب دیدار کرد تا هیبت آن دیدن دیگر گوش و چشمت را بدهکار چیزی نکند و دهانت را تقریباً ببندد. باید دید.