واقعیتی که نیست
بسم الله
ما نمیتوانیم در یک جهان آرمانی و خیالی زندگی کنیم. یا باید تغییرها را بپذیریم یا تغییر بدهیم. این فراشد البته که یکطرفه و محض نیست. بر هم اثر میگذارند و دیگر میشوند. ما در یک بازی دو سر باخت گیر کردهایم و کاریاش هم نمیتوانیم بکنیم. شاید آنقدرها هم بغرنج نباشد که بخواهیم بدنمان را فنا کنیم و با این حجت سوی دیار باقی بشتابیم. آنچه مهم است یافتن میانههاست؛ آنجایی که شیء از حدّش خارج نشود. اگر چیزها از حدود خود تجاوز کنند، میشوند چیزی مخالف خود. حالا که دریافتنِ واقعیت کاری ناشدنیست، آنکه تصویری بسیار نزدیک به واقعیت دریابد برندهتر است. برندگی در اینجا به معنای کمتر باختن و چیزِ کمتری در معامله سوختدادن است.
آن تصویر واقعی کدام است؟ بله. واقعیتی وجود ندارد و در پایانِ تمامِ دلایل و روشنگرها، این بیدلیلی و ناواقعیست که از هر چیزی روشنتر است. انگار تقسیمی که قسّامِ بهشت و دوزخ در درازترین روزِ هستی انجام میدهد پایانی بر این بیمرزیست. به این دلیل که بیرنگی حاصل نخواهد شد و عقدههای عقاید پس از گفتوگوها و دعواها نیز بر جای خود باقیاند. مسیرها یکی نیست و مقصدها. دشمن در ریشه به همین معناست: آنکه و آنچه با «من» پاد است؛ چیزی و کسی که دُژِ من یا خلافِ من است. هر قدر هم من بخواهم این من را گسترده کنم تا دیگری و ضدّی نماند، باز همه نمیشوم. بهفرض همه هم بشوم، خدایی هست که میگوید عدوّی: بر من، دُشِ من.
بایدِ بودِ رستاخیز از همینجا برمیخیزد. آن پرسشگر که به مولوی طعن میزند شنیدهام با هفتاد و دو ملت یکی هستی و پس از ناسزاهایش مولوی میگوید با اینها که تو گفتی هم یکیام، رواتر از روایتِ پیروزِ ملای روم است. پس اگر این مرد از فطرت سخن میگوید، مولوی از کدام فطرت میآید؟ شما حتماً شنیدهاید ابنعباس وقتی معنای فطرت را نمیدانست چگونه دانست. دو نفر را در حال نزاع بر سر چاهی دید. یکیشان گفت من آن را افطار کردم. نخستین بار من گشودمش. دانست خلقِ نخستین است. ما وقتی به حیرت در پدیدهها نگریستیم دین را از لابلای تفکر و فرهنگ درآوردیم یا دین این بود و ما نبودیم؟ اگر چیزی بیرون از تأثیرِ پدیداری در آدمها هست بیاورید. من تشنۀ دیدن و دانستنِ آن چیزی هستم که ورای حسهای اینجهانیست. اگر هست.
نخست باری که مرد با درخت رو در رو شد به شگفتی آمد. این شگفتی در بارهای بعدی کم و کمتر شد تا آنجا که تنهاش را تبر زد و هیزم و سقف خانه و ابزار شکارش کرد. مقدسها تا کجا مقدساند؟ این را من میپرسم که قدسیان باورمندم.