نعمتی به نام هجران
این خود عجیب ترسناک است. حالا منم و این خود تا روز نخودنخود. ترسان از فردا برای روبرو شدن با حقیقت این خودم؛ خودی که یقینی ندارد، مقصدی ندارد و نوری در خلوتهایش نمیتابد. میخواهد در همان برهوت جهرم دچار بماند. یا بر پل بروجردی مانع از پرواز شود.
کلمات وقتی چاپ میشود با هنگامی که بر صفحه کاغذ با دستان شیدای شاعر نقاشی میشود یکی نیست. آنجا حتی خیسیهای گوشه کاغذ که رد خمیری بر جا نهاده و رنگ صفحه را برگردانده، با تو سخن میگویند، چه برسد به واژگانی که گاه در وقت نوشتنشان دست لرزیده در اثر لرزیدن دل یا غرش داغی دردناک در گاهِ دریدگی رگهای داغدار. اینها و هزار مگوی ننوشتنی در اینجا جایی ندارند. برگ که پیوسته به درخت نباشد، طعمه بادهای غارتگر آذرهاست. ولیکن تو میدانی در نظامی که هیچ تنابنده از آن سر نمیتابد، باد نیز مأمور فرمانی است و برگ نیز راهی مسیری معین. چگونه میتوان از خود ترسید و در برهوت ربعالخالی معطل ماند، زمانی که حتی بدیهای فراق نیز دوای هزاران درد است. بر امام است که چون حجت تمام شود، برآید و پیکار کند. در هجر نعمتی است که در اتصال نیست.