باید از همه چیز جدا شوم. از همه چیز بگسلم. هیچ چیزی ربطی به من ندارد. دوباره و چندباره باید از صفر شروع کنم. یک صفرِ مطلق. یک صفرِ منجمد که پیش از او چیزی نبوده. یعنی می‌شود؟ یعنی در تمامِ این آسمان‌ها و زمین‌هایی که هنوز ابعادش را احصاء نکرده‌اند چنین چیزی تعبیه نشده است؟ اگر نیست، چرا در من هست؟ هنوز امیدوارم. امروز همه دست بر قرآن و دیگر کتب مقدس می‌گذارند و می‌گویند «در خود بطلب هر آن‌چه هستی که تویی.»

ما را متوهم بار آورده‌اند. عقده‌های نشدهٔ خودشان را در گلوی ما ریخته‌اند که فریاد بزنیم فلان می‌خواهیم. و بعدتر که فلان را به دست آوردیم هزار گونه نفرین به آن فلان‌فلان‌شده‌ها نثار می‌کنیم. این‌گونه که من شمشیر به دست گرفته‌ام و شرق و غرب را پاره می‌کنم هیچ امیدی به بودی نیست. من قطعاً دارم غلط زیادی می‌خورم. خدا می‌داند منظورم ویرانی نیست. این آواها که از چپ و راستم به گوش می‌رسد نواهای مربوطی نیست. تقصیر خودم بود که هرگز مرکزی نگرفتم. تقصیر من چیست که این‌ها مرا نمی‌گیرد؟ همین‌ها را هم نگو. چه اشکالی دارد؟