در این کشتی نشستهایم و به سوی ابدیت در حرکتیم. چه خواهیم شد؟ هیچکداممان نمیدانیم. آنها که چیزی میدانند لب چیدهاند و آنها که نمیدانند مدام حرف میزنند. پس از ساعتها به این گوشه رسیدهام و از خدا شاکرم که اینجا را برای سکوت و سکون من فراهم کرده است.
شب است و تهران بسیار آلوده است. فراتر از آلودگی شهر، دهر آلوده است. وقتی منِ حساب و کتابی میشوم، گویی دیگر آن منِ سابق نیستم. هرچند ما دربارهی اصالت و حقانیت آن منِ سابق پیشتر سخن گفتهایم و بیش از این روا نیست رجوع به آن ابحاث.
یک روز بیخودِ دیگر گذشت. یحتمل به آنها خوش گذشته باشد. به من که باز سودای خامِ آدمشدن در سر دارم آنقدری خوش نگذشت. دیشب در هیئت شیخ بر منبر از حرفهای اردستانی آتش گرفته بود. روایتی تاریخی از کتاب شرح نهجالبلاغه ابنابیالحدید معتزلی بر زبان آورد که نمیدانم دیگران نیز به درک روح من از آن رسیدند یا نه. امروز نیز بابا از هیئتشان گفت که شیخِ منبریشان به اردستانی بابت اباطیلش در مناظره با حامد کاشانی حملهها برده بود. آب در لانهی عمامهبهسرها افتاده است. حاصل سالها بیحاصلی و رهاکردنِ اصل دین اکنون خودش را بیشتر نشان میدهد.
دلتنگیِ عجیبی مرا گرفته. گویی نمیتوانم سکوت کنم و غمگین و متفکر به نظر نرسم. این بود که نوشتم میان تمامِ چیزهایی که میشود باشم، ترجیح میدهم نباشم! و بعد سرودم: که شبیهِ دلِ خاموشِ خودم، آرزومندهی آغوشِ خودم. لبخند زدم که اینها را نمیشود جایی نشر داد. بهجت میگفت درس تمام مشکلات را حل میکند. حتی اگر خسته باشی.
دلتنگی تمام وجودم را گرفته است؛ از راهی که دهها سال نرفتمش و طبیعی هم هست در این سن و سال قدمنهادن در او خیالی خام است. آنها که از نوجوانی راه را رفته بودند به جای ویژهای نرسیدند. خدایا سالها پیش با تو گفته بودم: آنها که خواستند نتوانستند، ما که چیزی نخواستیم چگونه خواهیم توانست؟ نوشتن چه سودی دارد؟
شاید بهتر باشد در همین گوشهی خاموشِ فراموششده به انتظار چیزهایی بنویسم، بلکه از من یادگارهایی از دلتنگی بماند. بیش از این، اگر قرار باشد به سوی ابدیت قدم بگذارم، شیدایی آدمی را بیخود میکند. فردا رنجی مضاعف است. کاش رفتنها به همین سادگی بود. البته که مرگ بسیار ساده است، اما نه برای من که تمام اندامهای هستیام بسته به دنیایی است که بنیادی ندارد.
ما مجبوریم سنتهای پیشینیان را تکرار کنیم. رنج مکرر نه پرسشهای دیگران، که احتمال بالای بازگشت به تنظیماتِ کارخانهای است که تغییر میکنند. ماندن بر سر حرف اصلی و استقامت در کارها از کسی که صد رحمت به اسکیبازهای بینیاز از عقل زیست کرده و میکند، انتظاری وهمآلود است.
من همانم که وقتی تقریباً همه در تاب و تب صندوقها بودند، در گروهِ غمگینانِ بیانتظار پایم به جایی نرفت. من همانم که وقتی تقریباً تمام ایرانِ شهرنشین پای بازی فوتبال نشسته بودند، دلم به این بلاهت گرم نبود و راهیِ استخر شدم. آنقدر آش شور بود که به استخر هم راهم ندادند و در خیابانهای خالیِ دهر رانندگی کردم. چه کنم که حماقتها مرا آنقدری که شایسته است درنمیگیرند. چه کنم که با این همه سلب هیچ ایجابی به سراغم نمیآید. چه کنم که اندوهِ نرسیدن و خسرانِ هستی هر چه را دارم به باد میدهد.
+ نوشته شده در جمعه چهاردهم آذر ۱۴۰۴ ساعت 23:47 توسط ابرمیم
|