ترینیداد و توباگو

چه کسی گفته است من هزینه‌ای نداده‌ام؟ مابه‌التفاوت تمام نوسانات ارزی از من گرفته می‌شود. چه کسی ما را به تب راضی کرده است با مرگ‌های بی‌پایان؟ روزهایی که مدام قیمت‌ها بالا می‌روند کسی محاکمه و بازخواست نمی‌شود. رسانه ملی برنامه‌های گوگولی می‌سازد که کاسبان انصاف داشته باشند. کاسب از کجایش دربیاورد تا اختلاف خریدهایش را جبران کند؟

آن‌وقت لولوخورخوره‌ی ترامپ را روی سرت می‌گیرد که خفه کار کنی. رها کن برادر من. از من می‌پرسد پس چرا ج.ا نمی‌تواند اقتصاد را درست کند. می‌گویم اقتصاد در دنیا در دست یهود است و ج.ا ظاهراً قصد نابودی آنان را دارد. درست هم هست. شواهد باستان‌شناسی می‌گویند با این‌که امثال زرین‌کوب کتاب استر را داستان‌سرایی دانسته‌اند، انگار واقعاً پوریم و نسل‌کشی ایرانیان در جایی حوالی سه هزار سال پیش حادث شده است. من وقتی در این باره به جایی نزدیک به یقین رسیدم قلبم جرواجر شد. اگر دست‌شان برسد، اجسادمان هم یافت می‌نشود.

حتماً باید کار به اعتراض مردم برسد تا تو از آنان بخواهی سکوت پیشه کنند زیرا دشمن در کمین است؟ یعنی آن‌همه عقلی که نعره می‌زد ادامه‌ی این روند به انفجار اقتصادی می‌انجامد پشمک حاج عبدالله بودند؟ برای من قصه مگو که درصدد شناسایی فلانیان و بهمانیان بودی.

چه حاصل از این همه اباطیل وقتی آن شاعر نامعلوم‌الحال گفت: ما لعبتگانیم و فلک لعبت‌باز.

ارتد الناس

حال دنیای ما بد است؛ نه به خاطر کمبودهای مادی، به خاطر تعطیلات عقل. دوست داریم با نفی دیگران اثبات شویم. هیچ‌وقت اخوان ثالث ره‌توشه برنداشت و قدم در راه بی‌بازگشت نگذاشت تا ببیند آسمان هر کجا آیا همین رنگ است. چرا که شاعرجماعت فقط حرف می‌زند. احتمالاً تا الآن نادر ابراهیمی دریافته ادبیاتْ جعلی بیش نبوده است! خیلی از نوشته‌هایش را پس خواهد گرفت. مثلاً آنجا که معترض بود چه خبر است این‌همه شاعر، عوضش بیل می‌زدند تا مملکت آباد می‌شد. تصورش را بکن لحظه‌ای که دریابد همه شاعرانی که می‌پنداشته واقعی‌اند، خیالی بوده. بگذریم.

بگذریم و گذری به انسان کنیم. این انسان سیری‌ناپذیر. این انسان حق‌به‌جانب. رحمان بی‌عقل! ولی قشنگی دنیا به همین کثافت‌هاست. به این است که هر کسی سهم بیشتری می‌طلبد و مدام خود را محروم می‌داند. هر قلم و قدمی در همین راستاست. چاره‌ای نیست جز زندگی. حتی آن کسی که تو را به تفکر در نفس دعوت می‌کند ممکن است منافعش در همین زاویه‌نشینی‌ها و پرهیزها باشد.

هرگز آدمی را نخواهی شناخت. برخی عبارت «من عرف نفسه فقد عرف ربه» را حمل بر نشناختن نفس و خداوند متعال می‌دانند. راستی که هر نفسی ربی دارد و این جهان بت‌کده‌ای فراخ است که بت‌شکنی می‌طلبد. اگر قرار بود آدمی شناخته شود که برزخ و قیامت معطل می‌ماند؛ قیامتی که تازه اول راه است! از این مشتی غوغا مایه‌ای درنمی‌آید.

حضرت آیت‌الله

یک جوری شده‌ام. یک جور عجیب. می‌خندم تا نپرسند. می‌پرسم تا بروند. راضی‌ام، اما قرار نبود این‌طوری بشود. چیزی گم شده که خیالم راحت است هرگز یافته نخواهد شد. اگر هم یافته شود، کسی نیست با او بگویم. اگر هم بگویم، هیچ چیزی درنخواهدیافت. پس چرا دنبال چیزی بروم که نمی‌شود گفت؟

اینجا هم مجال من نیست. با اینان هم صفایی نیست. باید تنهاتر شد، هرچند از من برنمی‌آید. راستی، گفته بودم علی محرمی زنگ زد؟ ناگهان مرا برد به روزهای فروشگاه. آنجا من‌تر بودم. آنجا پر از تگاپو بود، اگرچه در آن محیط هم باز فیل من هندوستانی بود. محمدمهدی می‌گوید مردم دنبال پول‌اند. ساناز گاهی که سردرگمم می‌بیند می‌پرسد دنبال چی هستی، می‌گویم راه فرار! می‌خندد و می‌داند خلوت می‌جویم. ولی از شرم زحماتش نمی‌توانم بگویم. چاره در خلوت هم نیست.

من از همه‌سو خود را منقطع می‌بینم. می‌دانم تمام حرکاتم تظاهر است؛ به قول حکما تظاهر و تنازل به نشئه‌ی خلقیه. خوش به حال آنان که مرا در برنامه‌شان می‌گنجانند. به علی فلاحی گفتم بده من برایتان کتاب درست می‌کنم. گوش نکردند و بیرونم کردند. چقدر بد است آدمی تخم دوزرده نکند. حیف از این بی‌استفادگی. به‌دردنخوربودن خیلی ناخوب است. البته که به ارواح عمه‌ات سوگند که اگر به بزرگ‌ترین دردها هم می‌خوردم حالم به‌جا نبود.

نخیر. ناراضی نیستم. از سرم هم زیاد است. هیچ‌کدام از داشته‌های اکنونم لیاقت من نیست. اما خوب نیستم. به قول سهیل سائقه‌ی استعلا ولم نمی‌کند. وگرنه همه‌چیز، جز من، در بهترین حالت ممکن است.

درِ بازِ سکوت

در این کشتی نشسته‌ایم و به سوی ابدیت در حرکتیم. چه خواهیم شد؟ هیچ‌کدام‌مان نمی‌دانیم. آن‌ها که چیزی می‌دانند لب چیده‌اند و آن‌ها که نمی‌دانند مدام حرف می‌زنند. پس از ساعت‌ها به این گوشه رسیده‌ام و از خدا شاکرم که اینجا را برای سکوت و سکون من فراهم کرده است.

شب است و تهران بسیار آلوده است. فراتر از آلودگی شهر، دهر آلوده است. وقتی منِ حساب و کتابی می‌شوم، گویی دیگر آن منِ سابق نیستم. هرچند ما درباره‌ی اصالت و حقانیت آن منِ سابق پیش‌تر سخن گفته‌ایم و بیش از این روا نیست رجوع به آن ابحاث.

یک روز بی‌خودِ دیگر گذشت. یحتمل به آن‌ها خوش گذشته باشد. به من که باز سودای خامِ آدم‌شدن در سر دارم آن‌قدری خوش نگذشت. دیشب در هیئت شیخ بر منبر از حرف‌های اردستانی آتش گرفته بود. روایتی تاریخی از کتاب شرح نهج‌البلاغه ابن‌ابی‌الحدید معتزلی بر زبان آورد که نمی‌دانم دیگران نیز به درک روح من از آن رسیدند یا نه. امروز نیز بابا از هیئت‌شان گفت که شیخِ منبری‌شان به اردستانی بابت اباطیلش در مناظره با حامد کاشانی حمله‌ها برده بود. آب در لانه‌ی عمامه‌به‌سرها افتاده است. حاصل سال‌ها بی‌حاصلی و رهاکردنِ اصل دین اکنون خودش را بیشتر نشان می‌دهد.

دلتنگیِ عجیبی مرا گرفته. گویی نمی‌توانم سکوت کنم و غمگین و متفکر به نظر نرسم. این بود که نوشتم میان تمامِ چیزهایی که می‌شود باشم، ترجیح می‌دهم نباشم! و بعد سرودم: که شبیهِ دلِ خاموشِ خودم، آرزومنده‌ی آغوشِ خودم. لبخند زدم که این‌ها را نمی‌شود جایی نشر داد. بهجت می‌گفت درس تمام مشکلات را حل می‌کند. حتی اگر خسته باشی.

دلتنگی تمام وجودم را گرفته است؛ از راهی که ده‌ها سال نرفتمش و طبیعی هم هست در این سن و سال قدم‌نهادن در او خیالی خام است. آن‌ها که از نوجوانی راه را رفته بودند به جای ویژه‌ای نرسیدند. خدایا سال‌ها پیش با تو گفته بودم: آن‌ها که خواستند نتوانستند، ما که چیزی نخواستیم چگونه خواهیم توانست؟ نوشتن چه سودی دارد؟

شاید بهتر باشد در همین گوشه‌ی خاموشِ فراموش‌شده به انتظار چیزهایی بنویسم، بلکه از من یادگارهایی از دلتنگی بماند. بیش از این، اگر قرار باشد به سوی ابدیت قدم بگذارم، شیدایی آدمی را بی‌خود می‌کند. فردا رنجی مضاعف است. کاش رفتن‌ها به همین سادگی بود. البته که مرگ بسیار ساده است، اما نه برای من که تمام اندام‌های هستی‌ام بسته به دنیایی است که بنیادی ندارد.

ما مجبوریم سنت‌های پیشینیان را تکرار کنیم. رنج مکرر نه پرسش‌های دیگران، که احتمال بالای بازگشت به تنظیماتِ کارخانه‌ای است که تغییر می‌کنند. ماندن بر سر حرف اصلی و استقامت در کارها از کسی که صد رحمت به اسکی‌بازهای بی‌نیاز از عقل زیست کرده و می‌کند، انتظاری وهم‌آلود است.

من همانم که وقتی تقریباً همه در تاب و تب صندوق‌ها بودند، در گروهِ غمگینانِ بی‌انتظار پایم به جایی نرفت. من همانم که وقتی تقریباً تمام ایرانِ شهرنشین پای بازی فوتبال نشسته بودند، دلم به این بلاهت گرم نبود و راهیِ استخر شدم. آن‌قدر آش شور بود که به استخر هم راهم ندادند و در خیابان‌های خالیِ دهر رانندگی کردم. چه کنم که حماقت‌ها مرا آن‌قدری که شایسته است درنمی‌گیرند. چه کنم که با این همه سلب هیچ ایجابی به سراغم نمی‌آید. چه کنم که اندوهِ نرسیدن و خسرانِ هستی هر چه را دارم به باد می‌دهد.

بر ما خواهد گذشت

در همین یک هفته حدود سه همت وارد بازار طلا شد. تقاضا بالا رفت و قیمت طلا گران‌تر از همیشه شد. سرمایه‌ها از بازار کسب و کاری مدام خارج و به بازار مسکوکات و ارز منتقل می‌شود. از هر طریقی که بشود تصورش را کرد فشار بسیار بالاست. جدا از عوامل انسانی، وضعیت اقلیمی از هر چیزی اثرگذارتر است.

آقای پوزیده نه‌تنها در سخن، که در عمل هم کشور را ملوک‌الطوایفی کرده است و بر هر گردنه‌ای خانی حاکم است. گویی دین‌داران هم در باطن باوری به خداوند و نصرت و حق و عدالت ندارند. نمی‌دانم چگونه باید از خداوند خواست به فریاد ما برسد. ان‌شاءالله یک تن ما هزاران هزاران تن را در سایه‌ی خودش حفظ کند: «از هزاران خلق یک تن صوفی‌اند / مابقی در سایه‌ی او می‌زیند».

هنگام مرگ همگانی

آن‌قدر خسته بودم و غمناک که مشغول زندگی شدم. زندگی مرا با خودش برد. درست مانند خاشاکی که به سیلی می‌افتد و نمی‌داند به کجا می‌رود. اما من دلم آن‌قدر تنگ است و آن‌قدر مجال بروز نیافته که گویا از بیخ نبوده. ولی هر چه باشد من زنده‌ام و پیش می‌روم. چیزی در دستم نیست. خاطرم نیست برای آمدنم هماهنگی شده باشد. این‌که در این خانواده باشم و در این زمان و در این جغرافیا، یاد ندارم خواهش و پذیرش من دخیلش باشد.

تهران. تهران. آلوده است. افتضاح است. گلو و چشمم می‌سوزد. اوضاع خیلی خراب است. باران در کار نیست. باد هم نمی‌آید. از توبه نیز خبری نیست. همه دیگران را متهم می‌کنند. اما می‌بینید که همه با هم در این بلاییم. تقریباً جایی از این مدرنیته‌ی کوفتی در امان نیست. هیچ‌کس طالبِ تو نیست.

اکنون که چیزی از این‌ها در دستم نبوده، لابد ابدیت نیز در دستم نیست. یحتمل این بازه‌ی دنیا هم به اختیارم نیست. آدمیزاد باید بنده‌ی خدا باشد و از مسیر راستی بیرون نرود. باقی‌اش هر چه کند باطل است و کسی بیش از خودش از آن زیان نمی‌کند. ولی من خسته‌تر از آنم که بتوانم غم‌هایم را به بر بکشم و با آن‌ها های‌های خون بگریم. مدام سرم را تکان می‌دهم. ناشکری نمی‌کنم. غرق نعمتم. اصلاً نمی‌توانم بشمارم‌شان. با این حال چیزی در من چنگ می‌زند. چه باید بکنم با این پیرِ چنگیِ آشفته‌حال؟

ادبیات همین‌جاست. از همین نقطه است که می‌آغازد. حداقل در دوران کفرآمیز امروزی ادبیات این‌شکلی است. من البته شاعرم و شاعرانِ این روزگار مداح و شلوغ‌کار نیستند و از عرفان اعصار نیز گذشته‌اند و چون آدمی را هیچ‌جا نمی‌یابند، به خود پناهنده می‌شوند. با این حال خود نیز برای آنان آورده‌ای ندارد و در بهترین حالت تصویری گنگ از هیاهوهای پوچ روزگارِ اکنونی به در و دیوارِ خاطرشان می‌پاشد. من بسیار شیدایم و برای این شیدایی هیچ مابه‌ازایی نمی‌یابم.

روشن نیست چه چیزی با من خواهد آمد، آن‌قدری می‌توان گفت که من با وجودِ تمام بندها و پیوندها، بی‌اندازه تنهایم. ولی سرِ آن ندارم که این تنهایی را فریاد بزنم. می‌خواهم در آغوشِ بادش بخسبم. لیک جای خفتن و آسودنی نیست. همه رفته‌اند و آن‌که از گردِ کاروان‌های دور و دراز جا مانده منم.

چرا سخن از کاروان می‌زنم در عصری کاروانی در کار نیست؟ هر کس سوار خودروی خود می‌شود و به راه می‌افتد. این انگاره‌ها از دهری دور به ارث رسیده است. البته که با اتمامِ انرژی‌های فسیلی و از آن هولناک‌تر، تغییرات مردم‌افکنِ اقلیمی، شاید بازگشت به آن خاطرات آرزوهایی دست‌نیافتنی شود. آن‌چه ما شاهدیم سال‌های خشک و بی‌بارش است. به دریای کاسپین نیز نمی‌توان گریخت. او نیز تخلیه و تبخیر می‌شود. آب‌های اقیانوسی بالا می‌آید و مناطق ساحلی به زیر آب می‌رود. هیچ جنگی با بشر چنین نخواهد کرد که عظمتِ طبیعت می‌کند.

باورم این است که نسلِ کنونیِ بشر دیگر باید جل و پلاسش را جمع کند. وقتی دست از تخریب طبیعت برنمی‌دارد. وقتی جهان ویرانگر صنعتی را رها نمی‌کند. وقتی برابر ظلم‌ها و کشتارها و نسل‌کشی‌ها فریادی نمی‌زند و قدمی برنمی‌دارد. وقتی جز به توفیق و برتری خودش به چیز دیگری نمی‌اندیشد. وقتی از راهِ خطایی که رفته توبه نمی‌کند. وقتی حتی مؤمنانش نیز در اعماق وجود باوری به مسبب‌الاسباب ندارند. وقتی این‌همه این آدمیزاد بد است و از بدی بازنمی‌گردد، بیایید منصف باشیم؛ چرا باید باشد؟ از مرگِ تدریجی‌مان لذت ببریم.

نتیجه‌ی کار نادان‌های ما

🔺 هنگام میقات و آن تقاضای دیدن با چشمِ سَر، بزرگان بنی‌اسرائیل مردند. رسول خداوند گفت ای خدا آیا ما را به خاطر آن‌چه سفیهان کردند می‌کشی؟ أتُهلِکُنا بِما فَعَلَ السُّفَهاء؟ ولی او می‌داند که این اتفاق نیز فتنه و آزمایشی از سوی خدا بوده است. اوست که هادی و مضل است.

بلایی که حداقل از نظر زیست‌محیطی بر سر امروزِ جهان آمده است حاصلِ حدود سیصد سال حکومت سفیهان بر جهان بوده است. حاکمان این عصر جهان را تماشا کنید. نادان‌ها و جنایت‌کاران بزرگ بر تمام جهان حکومت کرده‌اند. آنها مشتی بچه‌باز کوکائینی شیطان‌پرست غارتگر بوده‌اند که صدها میلیون انسان را کشته‌اند و منابع فراوانی را در طبیعت از میان برده‌اند و چرخه‌های زیستی را بر هم زده‌اند.

ما نیز با آن‌چه سفیهان کرده‌اند در حال از میان رفتنیم. رحمت و بخشایش خداوند در جای خود محفوظ است، ولی ما نیز انسان‌های خوبی نبوده‌ایم. اگر دست‌مان می‌رسید، هیچ از خوردن حق دیگران و نابودی نظم هستی کم نمی‌گذاشتیم. البته که طبیعت مقتدرتر و وحشی‌تر از آن است که این جانور دوپا بتواند ساخت آن را دگرگون کند و خم به ابرو نیاورد. بسیار ساده‌تر از آن‌چه بتوان تصورش را کرد ما را از میان برخواهد داشت و قومی دیگر را جایگزین خواهد کرد: و إن تَتَوَلَّوا یَستَبدِل قَوماً غَیرِکم: و اگر روی‌گردان شوید، گروه دیگری را به جای شما می‌آورد.

شاید چنین پیشامدی برای میلیاردها انسان روی زمین هولناک و نشدنی به نظر برسد، ولی همان‌گونه که با ریختن آب در لانه‌ی مورچه‌ها آنها را به‌سادگی غرق می‌کنند، با هزاران اتفاق ساده چیزی از حیات بشری نخواهد ماند؛ همان‌طور که بارها در چرخه‌های مختلف حیات نسل‌های گوناگونی از جانداران زمینی از میان رفته‌اند و جز خاطراتی فسیل‌وار از آنان نمانده است.

رحمت خداوند بر غضبش سبقت می‌گیرد و از قضای روزگار همان رحمتش حکم می‌کند که این انسان بیش از این دامنِ هستی را نیالاید. پناه بر خداوند از عظمتِ تمام‌نشدنی‌اش. باشد که این نیز بلا و آزمونی از سوی او باشد تا از عمق وجود به سوی او بگردیم. ولی آیا اعمال ما نشان می‌دهد که به چیزی به نام خدا باور داریم؟ ان‌شاءالله مثل همیشه من اشتباه می‌کنم.

از عجایب مولوی؛ این داستان: نبرد امیرالمؤمنین علیه‌السلام و عمرو بن عبدود

مولوی اساساً از عجیب‌ترین شعرای تاریخ ادبیات فارسی است. چیزهایی که او بر زبان آورده است در کلام دیگر شعرا و گاه مآخذ تاریخی هم آن‌چنان دیده نمی‌شود.

برای نمونه ماجرای معروف نبرد امیرالمؤمنین سلام‌الله‌علیه با عمرو بن عبدود که در مثنوی با بیت مشهور «از علی آموز اخلاص عمل / شیر حق را دان مطهر از دغل» آغاز می‌شود، به گفته‌ی بدیع‌الزمان فروزانفر در هیچ مأخذی دیده نشده است.

فروزانفر احتمال می‌دهد این قصه از کتاب احیاءالعلوم غزالی برداشته شده باشد و با تصرفات خاص مولوی به این حال رسیده است. آنجا کسانی که خشم‌شان را فرومی‌خورند خلیفه‌ی دوم و عمربن‌عبدالعزیز هستند.

شگفت‌تر این‌که مولوی این قصه را با بخشیده‌شدن عمرو و هدایت او و قومش به پایان می‌رساند و کل ماجرای «ضربت علی فی یوم الخندق افضل من عبادت الثقلین» و «برز الاسلام کله و الکفر کله» را به نفع مبارزه با خشم و هوای نفس می‌شوید و می‌برد!

مرثیه‌ای بر انسان

طلا رفت تا یازده و پانصد و اندکی به عقب برگشت، ولی هنوز همان بالاهاست و خیلی دور است که آن‌چنان اصلاحی دیده شود. این هم زندگی ما در این مرز پرگهر است. ما هر روز مفلس‌تر می‌شویم و این تازه چیزهایی است که از آن اخباری داریم. می‌شود به هیچ‌کدام فکر نکرد و غرق در تأملات عرفانی و معنوی شد. ولی با واقعیت نمی‌شود جنگید.

شگفت اینجاست که این مال دقیقاً مال دنیاست و کوه‌های طلا و دلار و واحدهای مسکونی و زمین‌های مرغوب مناطق مطلوب جهان را نمی‌شود به آن‌سوی گور برد. اما آدمی جویای جاودانگی است و می‌خواهد تمام این‌ها را به خودش به گور ببرد

من آدم‌هایی را در اطرافم دیده‌ام که دوست ندارند پس از مرگ‌شان پشیزی از دارایی‌هایشان به اطرافیان برسد. یک روز خودش با شوخی و جدی آمیخته به من گفت اگر بدانم فردا می‌میرم، همین امشب تمام دارایی‌ام را آتش می‌زنم. حتی دوست دارد آن را به کهریزک تقدیم کند. با این حال در اموال او حقوقی برای دیگران هست. سهم خواهرش را سال‌هاست نداده است و هر بار که صحبت از آن سهم می‌شود هزار بهانه می‌آورد و بدحال می‌شود و گاه کار به دوا و دکتر کشیده می‌شود.

بله. می‌دانم. هیچ‌کس علیه‌السلام نیست و هر کدام ما اگر دست‌مان برسد چون گرگی طماع هر گوسفندی را خواهیم درید. من دریده‌شدن گوسفند را به چشم دیده‌ام. گوسفند واقعاً هیچ مفرّی ندارد. گرگ گلوی تمام گوسفندانی را که بتواند می‌درد. یک صبح وقتی به آغل گوسفندان باباجون رسیدم از دیدن دریده‌شدن حدود ده گوسفند کرک‌هایم ریخت.

گرگ به اندازه‌ی نیازش شکار نمی‌کند. گرگ‌های درون ما کافی است مجالی برای این کار بیابند. آن‌وقت خواهیم دید همه‌ی ما فرعونانی هستیم که انا ربکم الاعلی می‌گوییم، وگرنه چرا باید قرآن قصه‌ی او را برای همه‌ی ما بیاورد؟ آن روز است که همه‌ی ما خسروپرویز خواهیم بود با چند هزار زن در حرم‌سرا. آن دم تمام ما راگفلریم با ثروتی حساب‌ناشدنی. آه از پیچیدگی‌های نفس آدمی.

ناخویشتن‌داری معنوی

افرادی که در معنویت توان خویشتن‌داری ندارند، به‌سرعت از انجام کارهای واجب سر‌می‌پیچند و توبه‌ی خود را می‌شکنند. نمی‌توانند مسئولیت‌های معنوی را قبول کنند. آدم علیه‌السلام گرفتار چنین نقصی شد. یونس پیامبر به روایتی طاقتش سرآمد و از خدا برای قومش طلب عذاب کرد و با وجودِ توبه‌ی آن‌ها و رفعِ عذاب، حاضر نشد باز سوی آنان برود. بنی‌اسرائیل با غیبتِ ده‌روزه‌ی موسی علیه‌السلام گوساله‌پرست شدند و خدا را کنار نهادند. پیروان رسول اکرم صلی‌الله‌علیه‌وآله وصیت و تأکیدهای جدی او را پشت سر نهادند و به‌سرعت سوی خطاهای گذشته بازگشتند و حاضر به پذیرشِ علی علیه‌السلام نشدند. مردمِ کوفه با وجودِ دعوت از امام حسین علیه‌السلام، نه‌تنها او را تنها گذاشتند، بلکه برای کشتن و آزار ایشان مسابقه برگزار کردند.

امروز نیز مردم تابِ فرمان‌های خدا را نخواهند آورد که امام به میان آن‌ها نمی‌آید. در این دنیا چون نهادی برای بررسی صحت و سقم اعمال و عبادات موجود نیست، اغلب مردم کارهای دنیوی را بر اعمالی که ظاهراً سودی برایشان ندارد ترجیح می‌دهند. برای آنان خوش‌تر است بخوابند تا این‌که رکعتی نماز به جا آورند. ترجیح می‌دهند به مال‌شان صدمه‌ای نخورد تا این‌که کمکی به نیازمندان کنند. در اقوام پیشین بسیاری از مردم این‌گونه بوده‌اند و این جریان ادامه‌دار است. دین‌داری و رعایت تقوا در مواقع اصلی دشوار می‌شود و عده‌ی بسیار کمی پای حرف‌های زیبای‌شان می‌مانند. این فریاد حسین علیه‌السلام است که بر هوا گفت و در گوش تاریخ طنین می‌افکند: «مردم بندگان دنیایند و دین لقلقه‌ی زبان‌شان. هنگام آزمون، دین‌داران بسیار اندک می‌شوند.»


فرهنگستان را گرامی بداریم

هیچ‌وقت به واژه‌گزینی‌های فرهنگستان خرده نمی‌گیرم، چون بسیاری از واژه‌های زیبای امروزی نظیر دانشکده و خلبان و یارانه و فراوان مانند این‌ها زحمات این بزرگواران بوده است.

همچنین ما چیزی مهم‌تر از زبان در حیات‌مان نداریم و باید هر چیز غیربومی را «از آنِ خود» کنیم تا مهم‌ترین سنگر هویت‌مان حفظ شود. برخی که به خاطر ناآگاهی از اهمیت زبان این برابرسازی‌ها را به شوخی و بازی می‌گیرند، باید کمی به جایگاه زبان در هستی و بودن ما توجه کنند.

فرهنگستان از ابتدای تأسیس در دوره رضاخانی تا امروز شاید کم‌کاری‌هایی داشته، ولی رویکرد کلی خوبی داشته که امیدوارم با چابک‌شدن و دوری از نگاه اداری، واقعاً عرصه‌ی فرهنگ و زبان را خط مقدم نبرد با دشمنان مردم ایران بزرگ بداند.

به کدام سو روانم؟

شاید بزرگ‌ترین مشکل مذهبی‌ها، عُجب و غرور و خودبینی و ارزیابی بالا از پایگاه معنوی خودشان است. چنین می‌پندارند که از امتیازهای ویژه‌ای برخوردارند و امکان دارد مثل فرعون و نمرود کوس انا ربکم الاعلی زنند.

در واقع قصه فرعون قصه‌ای برای خواندن و سرگرمی نیست. ما در خودمان فرعون و نمرود و موسی و ابراهیم داریم و تنها در میدان عمل روشن می‌شود موسی به میدان می‌آید و بندگی خدا را می‌کند یا فرعون بر تختِ دشمنی با خدا تکیه می‌زند و فریاد و ادعای خدایی طرح می‌کند.

انسان موجودی بسیار ارزشمند و شگفت و پیچیده است. جای آن دارد انسان تمام کارهای زندگی خود را رها کند و ساعتی در همین معنی بیندیشد که اکنون فرعون است یا موسی؟ نمرود است یا ابراهیم؟ از طایفه‌ی ابوسفیان است یا در پیِ ولای محمد رسول‌الله صلی‌الله‌علیه‌وآله؟

اگر ما درنیابیم خدا را می‌پرستیم یا بت‌های وجودمان را شبیه خدا تراشیده‌ایم، چه کسی می‌تواند این شرک‌های پنهان و من‌های نهان و خلاف‌های آشکارنشده را برایمان مبرهن کند؟

ژرّافه‌ی سیرافی 🦒

وقتی در ژرفا کار می‌کردم مدیر روابط عمومی بهم گفت برای گروه پژوهشگران اسم پیشنهاد بده. تقریباً ده اسمی برایش نوشتم که یکی از یکی مزخرف‌تر بود: راه‌دانی، سخن‌دونی، راه‌نامه، راه‌زنان! کافه ژرفا، راهبردخانه، ژرفاچی، ژرفاچه و در آخر ژرافه! از آن مسخره‌تر این بود که آخرش پرسیدم برای چه کاری؟

یکی از همکاران اکنونم که به‌راستی انسان دانشمند و افتاده و محبوبی است، تعدادی مقاله درباره خلیج‌فارس برای ویرایش بهم داد. در میان آن‌ها نامِ بندر سیراف تکرار می‌شد. همین همکار فرهیخته‌ام فرمود بندر سیراف چیزی مطابق بندر نیویورکِ اکنون بوده است و چیزی در عالم نبوده که از آنجا نگذرد.

همین حین بانمک‌بازی‌ام سرِ ژرفا و ژرافه را گفتم. توضیح دادم که هدفم از این تسمیه مبالغه در ژرف‌بودن بر وزن علم و علامه و درازنگری چونان گردن زرافه بوده و این چیزها بود. گفت اتفاقاً همین نام زرافه به این دلیل نهاده شد که پوست زرافه در سیراف برای عایق‌بندی و کارهای دیگر پراستفاده بوده و این حیوان برای این بندر پوست کنده شده. این شده که نامش شده سیرافه و زرافه و giraffe. الحمدلله این نام هم ایرانی از آب درآمد! درست است بافنده‌ام، ولی اصول و مبانی‌ام بومی است!

سخن دراز بگویید

دراز بنویس. آن‌قدر دراز که ملائک حلم هم پراکنده شوند. ما باید در عزای تو به صورت‌مان لطمه می‌زدیم. چه شد که نفس اماره‌ی من مسبب تمام لت‌ها شد؟ بی‌راه هم نیست. کُشنده‌ی حسین علیه‌السلام هم من بودم. اگر او برای موعظه سوار بر مرکب پیامبر به سویم می‌آمد، من حتماً هلهله می‌کردم تا نوای او نرسد. صفحات مجازی و دیگر رسانه‌ها امروز حکم همان هلهله‌گران را دارند. بطون همه‌ی ما هم مالامال حرام است. دیگر سخنی نمی‌ماند و حرف تمام است.

دین ثوابی

دیروز که با توفیق اجباری به دعای ندبه پدر رسیدم، همه‌اش در این خیال بودم که آیا اینجا هم جایی ندارم؟ مداح علی علیه‌السلام را اولین بسیجی خواند. دیوارهای خانه مزین به عکس‌های شهدای مقاومت و برخی علما مانند مرحوم بهجت بود. خانه‌ای فراخ در جنوب شرق تهران در سه طبقه.

بس که مشکل از گیرنده است، خوش‌وبش‌های دوستان پدر با من بیش از دعا و بکاء شنگولم کرد. درگیر جمع‌کردن وسایل هیئت برای بردن به خانه‌ی پدری بودم که پیرمردها یکی‌یکی سوار وسایل‌شان می‌شدند. یکی موتوری قراضه را هندل می‌زد و دیگری درِ شاسی‌بلند را برای دوستش باز می‌کرد. پرایدی خسته هن‌هن‌کنان از کنار رنو ساندرو رد می‌شد.

تا خود صبح برایت دعا و گریه می‌کنم، ولی جان من چیزی از گرفتاری‌هایت نگو. آمده‌ایم اینجا ثواب ببریم، نه اینکه مال‌مان را تاراج کنیم. مدت‌هاست هیچ چیز عجیب نیست، حتی اگر چندین هم‌هیئتی چهل سال در فقر و غنا کنار هم زیسته باشند و گره‌ای از هم نگشوده باشند. اینجا هم جایی برای من نبود.

قیمت نارنگی

معلمی داشتیم که معتقد بود نارنگی شهید میوه‌هاست چون زودتر و راحت‌تر از دیگر میوه‌ها پوست کنده و خورده می‌شود. وقتی هم می‌گفتیم پس خیار چی، بر این بود خیار صیفی است و میوه نیست. این‌گونه است که برای شهادت باید نارنگی‌وار زیست: ملس و آماده برای خوردن!

برگی لای کتابی یافتم. از این قرار که چهار سال پیش، این شهید کیلویی دوازده هزار تومان بود. البته که میوه جزء کالاهای اساسی نیست و درآمد مردم نیز از چهار سال پیش تا امروز بیشتر شده است. حاشا دیوار دارد تا ثریا.

احوال یکی از همکارانم به فیلم ضدگلوله شبیه است. در پی راهی برای ختم زندگی به شیوه‌ای شرعی است. وقتی هنوز به سر کار نرسیده بود به رفقا گفتم بعضی‌ها را خدا دوست دارد بدهکار ببیند. خندیدند. گفتم روایت امام صادق علیه‌السلام است. روزی که آتش‌بس اعلام شد، همان عزیز در غایت افسردگی آمد. می‌دانستم بیش از آن‌که نابودی اسرائیل برایش مهم باشد، پایان خودش مسئله بود. نارنگی هیچ مهم نیست، فقط ممکن است شهید بدهد.

قاتل ناصر دین و سلمان فارسی

از میرزا رضا کرمانی پس از بازپرسی‌های زیاد راجع به هم‌دستانش در قتل ناصرالدین‌شاه چیزی فهمیده نشد. نظر به سوابق آشنایی زیادی که ملک‌التجار با میرزارضا داشت، او را وادار کردند که از وی دیدن کند و هم‌دستانش را از وی بپرسد. سؤال و جواب این دو به‌شوخی برگزار شد. سرانجام ملک‌التجار به او می‌گوید: «به قول خودت این ظالم را از بین بردی، سلمان فارسی را بیرون دروازه نگاه داشته بودی که جانشین وی شود؟» (تاریخ رجال ایران، ج۲، ص۱۴۴)

این است که در پسِ انکارها و سلب‌ها و حذف‌ها و نباشدهای ما اغلب برنامه‌ی بعدی نیست.

نتیجه داد

فقط به همین عبارت عمل کردم که «رابطه با خدا را درست کن تا رابطه با خلق هم درست شود.» با این‌که نتیجه‌ی عینی و لحظه‌ای داد، باز به خداوند سبحان پشت کردم و محو خطا شدم. خوب شد من خدا نشدم، وگرنه به چنین نوکری امان نمی‌دادم. من از دست این دشمن کلافه‌ام.

ایرانم

من خودِ ایرانم. بمبارانم می‌کنند بعد از تحریم و جنگ‌های نیابتی و هزاران کوفت دیگر، ولی باز به دشمنم می‌گویم بیا با هم دوست باشیم. من فراموش می‌کنم و مانند کودکان همه‌چیز را کنار می‌گذارم، ولی او همان است و تغییری در کارش نیست. هنوز خرتر و گرفتارتر از خودم ندیده‌ام. تنها از سر بیچارگی زندگی می‌کنم. به هیچ صبحی و به هیچ دمیدنی امیدوار نیستم.

راهم بی‌رهرو

به هر حال امروز سالگرد ترخیص بنده از سربازی است. روزهای به‌شدت پوچ و گره‌نگشایی بود. به هیچ دردی نخورد جز تهدیر عمر و فنا و خسر. گذشت. سیزده سال از آن هجده ماهِ زجرآور و بی‌خود گذشت. این نیز بگذرد. روحم شاد و راهم بی‌رهرو.

در اسارت تا ابد

وادادگی عجیبی سراپایم را گرفته است و چندان امیدی به تغییراتی خاص در روند پیش رو ندارم. من هنوز همانم که مولا علی علیه‌السلام فرمود: آن‌که نمی‌داند به کجا می‌رود به جایی نخواهد رسید. دیروز که قدمی در دشت زدیم دیدم اینجا نوشتنی نیست. نوشتنِ من همه در تنگی‌های شهر است. روزی که این تمدنِ انرژی‌محور محو شود خنده‌ها خواهیم زد. چقدر قهقهه‌آمیز است هنگامی که تمامِ بودِ این سازه با نبودِ انرژی‌های فسیلی و قطع برق نابود شود. مادرم می‌گوید اگر برق نباشد چه خواهیم کرد؟ می‌گویم شما که روزگار بی‌برقی را دیده بودید چه اندوهی دارید؟

دولت مستقر درگیر واردات و نصب سلول‌های خورشیدی است. با آن هم غش‌غش خندیدیم. آخر توانی که مزارع بزرگ سلول‌های خورشیدی دارند یک محله را نیز کفاف نمی‌دهد. به همین صورت خریت ادامه دارد. انسان اندوه بزرگی است که پشت چهره‌ی جنگ و توسعه و انرژی در محاق فنا رفته است. پیری امروز در گوشم می‌خواند هستند کسانی که در معرض سقوط‌اند و درست در لحظه‌ی فروافتادن در چاه خوش و خرم‌اند. برخی نیز در کشاکش رفتنِ این حاکم و نشاندنِ آن حکومت‌اند. حالِ دنیای ما خوب نیست، چون ربط ما با اصل ما درست نیست. اکنون که قرار است وزارت جنگ از بیشترین کشتار ابایی نداشته باشد، احتمالِ این‌که ما نیز فردای پایانِ جنگ را نبینیم روشن نیست.

خیال کن فردای افول تمدن‌های متجاوز و قلدر عالم را هم دیدی. با خودت چه خواهی کرد؟ آن قلدر بزرگ که قرار است تا ابد با تو بیاید با هیچ موشک و جنگنده و لشکری از میان نخواهد رفت. او خودِ ققنوس است که از میانِ آتش نیز باز زاده خواهد شد و هستی‌ات را به آتش خواهد کشید. اگر او را مسلمان نکنی و کافرانه با خود ببری‌اش، هیچ آسایشی در هیچ کاخ و قصر و دشت و باغی نخواهی داشت. چه دشواریِ وصف‌ناپذیری دارد در اسارتِ دشمنان به ابدیت قدم نهادن. که قیامت نه پایانِ راهِ آدمی، که تازه آغازی بر ابدیتی تمام‌ناپذیر است.

سلام بر پایان

به گمانم مع‌الاسف اکنون به‌راستی شبیه روزگار شاه سلطان حسین و سلطان محمد خوارزمشاه و پیش از یورش اسکندر و یزدگرد سوم و زمان‌هایی شبیه این شده‌ایم. نه این‌که چون آن خسرو معتضدِ پروژه‌بگیر و مجیزگو این را گفته باشد، بلکه هرگز به این آشکاری نشانه‌ها را ندیده بودم. سال‌ها پیش، روزی خودروی یکی از دوستان ربوده شد. او در دستگاه‌های امنیتی دوستانی داشت. با ردیابی آنان به‌سرعت خودرو را در گاراژی یافت که خودروهای فراوانی در آنجا تلنبار شده بود. گفتم به دست آوردن دل مردم همین است که این دسترسی‌ها عمومی باشد. آن‌وقت مردم نوکرت خواهند شد. گفت دوستان من کارهای بسیار مهم‌تری در کشور دارند.

بیشترِ شب‌ها از این غصه‌ها می‌خواهم بگریم، ولی گریه چه دردی را دوا خواهد کرد؟ پدربزرگِ مرحومم وقتی کسی می‌خندید می‌گفت «گریه بر هر درد بی‌درمان دواست، خنده را سبب چیست؟» راستی هم راه‌انداختنِ کار مردم و رسیدگی به روزگار آنان کار بیهوده‌ای است. نه مزدی دارد و نه جیره و مواجبی. هر قدر هم بیشتر کار کنی طلب‌کارترند.

تجربه‌ی شخصیِ من در فروشگاه این بود که هر وقت می‌خواستیم عادلانه چیزی را تقسیم کنیم، از شدتِ ترفندهای کلاهبردارانه‌ی مردم، در نهایت می‌دیدیم تعداد قابل توجهی چیزی به دست نیاورده‌اند. نالان و شاکی ما را مقصر می‌دانستند. من آنجا دیدم مردم ما خیلی هم نجیب نیستند. از سوی دیگر بازرسان نیز تأکید می‌کردند باید آنان را به صف کنید. فریاد می‌زدم یعنی این مردم همواره باید در صف باشند؟ راه‌شان را می‌کشیدند و می‌رفتند و برایم گزارش می‌نوشتند. در جلسات کمیته‌ی انضباطی با پافشاری تقصیر را متوجهِ مسئولانی می‌دانستم که هیچ خبری از حال مردم ندارند. برایم جریمه می‌بریدند و من زیر آن حکم ده خط در همین حال و هوا می‌نوشتم تا حداقل تأییدکننده‌ی حکم وجدانش تکانی بخورد.

راستی! فرق میان مسئول و سلطان چیست؟ هیچ مسئولی مقدس نیست. باید به صلابه کشیده شود. مدام بازخواست بشود. البته نباید خیلی هم بازخواست کنید. ممکن است جاسوس موساد از آب درآیید! کار است دیگر. می‌برندتان در مارپیچ سکوت. دوره‌ی سلطنت ظاهراً تمام شده است، ولی قرن‌ها باید بگذرد تا خوی سلطنت و نوکری از جان مردمان زدوده شود.

اوضاع نه داخلی و نه خارجی هیچ گوارا نیست. من غرق‌شوندگانی می‌بینم که در لجه‌ی غرق‌اند و برای نجات خود هر کاری خواهند کرد. من مرکبی می‌بینم که به حیوانات هم سواری می‌دهد. امامی می‌بینم که باز به صحراها پناه می‌برد. آنان که مدام دوست دارند در غفلت زندگی کنند، هنگام سیل از وحشت قلب خود را از دست می‌دهند. ولی من از تماشای افقی تاریک هرگز رنجه نمی‌شوم، چون تمام عمر رسالتم خبردادن از ویرانی بوده است.

مویه‌ای بر علی علیه‌السلام

اگر «عدالت» نهادن هر چیز در جای خود باشد، چه کسی جز امام علیه‌السلام این را می‌داند تا انجامش دهد؟ منظورِ بیشترِ ما از عدالت محرومیت‌های خودمان از چیزهایی‌ست که برخی دارای آنند!

این تصور از عدالت همان چیزی است که موجب شد علی علیه‌السلام را به حکومت برسانند تا حقّ آنان را از بیت‌المال بستاند. علی علیه‌السلام نیز از همین رو فرمود به سراغ دیگری بروید. وقتی اصرارها بالا گرفت به‌ناچار مسئوایت را پذیرفت. می‌دانست این جماعت نمی‌دانند باید هزینه بدهند، نه این‌که طلبکاری چیزی باشند.

برای آنان کارکرد ذوالفقار حضرت امیرالمؤمنین سلام‌الله‌علیه در همین ستاندنِ مال‌شان از زورمندان بود. این‌گونه بود که حکومت او نیز راه به جایی نبرد. بیعت‌کنندگان وقتی دیدند در این حکومت باید هزینه بدهند، دسته‌دسته او را تنها نهادند تا شد آنچه شد!

آیا این روایت را شنیده‌ای که اگر مردی به خاطر زیبایی یا داراییِ زنی با او ازدواج کند، خداوند جمال و مال را از آن زن می‌گیرد؛ ولی اگر برای ایمانِ او با او زناشویی کند، جفتِ این‌ها نصیبِ او خواهد شد؟ آنان حضرت را نه برای افزایش ایمان و محکمیِ دینِ خود، بلکه برای دنیای خود طلبیدند. می‌خواستند علی سلام‌الله‌علیه شمشیر بزند و قسمتِ آنان از فتوحات جهان اسلام و غنایم جنگ‌ها را بستاند. ولی او همان اول فتوحات را تعطیل کرد!

من هم اهلِ هزینه‌دادن نیستم. گمان نکنید فرشته‌ای یا صحابه‌ای وفادارم.

بی‌تناسبی

یادداشت‌های عَلَم سراسر عبرت و تا حدی بامزه از نوع تلخ است. این روزها که آن را ورق می‌زنم از بی‌تناسبی‌های روزگار غصه‌ام می‌گیرد. شاه شیفتگی عجیبی به تجهیز ارتش داشت. اما نه به کمبودهای دیگر کشور عنایتی داشت، نه برای بهره‌برداری از آن آن‌چنان قائل به تربیت نیرو بود.

روزی که شرکتِ سازنده‌ی اف4 می‌خواهد از خلبانان برای پرواز با این جنگنده آزمونی بگیرد، تنها سی خلبان از این آزمون سرفراز بیرون می‌آیند! این در حالی بود که نیروی هوایی نزدیک به 350 جنگنده از این نوع در اختیار داشت.

اوضاع نیروی دریایی از این هم جالب‌تر بود. در جریان رژه در خلیج فارس ناگهان شاه دستور شلیک به هدفی ثابت می‌دهد. حدود صد گلوله شلیک می‌شود، اما برای نمونه یکی هم به هدف نمی‌خورد! شاه با آن‌که از این پیشامد بسیار خشمگین می‌شود، سرش به سنگ نمی‌خورد و به عَلَم می‌گوید نیروی دریایی تا شش ماه دیگر به پیشرفته‌ترین موشک روز مجهز خواهد شد.

دشوارترین کار جهان

باور بفرمایید مشکل امثال من این است که گاهی فکر هم می‌کنیم! و این حرکت در زمانه‌ای که قرار است همه تنها گوینده‌ی جیره‌نگیرِ ستمگران باشند واقعاً بخشش‌ناپذیر است. بعید است حال من با این مسکّن‌ها بهتر شود. بهتر است دل آدمی شکسته باشد و کنجی به اندوه‌های جهل‌آمیز اطرافیان مشغول باشد تا بی‌خود و بی‌جهت آنان را تأیید کند. من که دوست دارم حق را بگویم معلوم است هنگام بطالت جهان، رنج تمام وجودم را فرامی‌گیرد.

دشوارترین کار جهان پیامبری است. قرار است نه با جهل و جهالت، که با جاهلیت بستیزد. جاهلیت حالتی است که انسان‌ها خود را در نهایت پیشرفت و تعالی می‌پندارند و در حضیض خطاکاری‌اند. یا در آرزوی پیشرفته‌هایی هستند که دنی‌ترین انسان‌های هستی‌اند. برای آنان بدترین گناه گناهان جنسی و اخلاقی و اقتصادی است، اما از معصیت سیاسی غافل‌اند. گناه سیاسی گناه گرایش قلب و جهت‌گیری وجودی روح انسان است. اگر این جهت نادرست باشد، عاقبت کار آدمی به خیر ختم نخواهد شد. خدا مرا در این اندوه دِق بدهد تا شاید از خون جگر من جهل عزیزانم زدوده شود.

غزلی با بهمن

شبی که در‌به‌دری‌ها تمام می‌گردد / دو چشم خسته گشودن حرام می‌گردد

.

به تسلیت سر خود در خیال باید کرد / دمی که بی‌سببی‌ها مدام می‌گردد

.

بیا که من سر خود را به سنگ می‌کوبم / چرا که بوی غمت در مشام می‌گردد

.

به اذن گریه از این پس چو ابر پاییزی / دلِ شکسته تو را احترام می‌گردد

.

به جست‌و‌جوی مِی امشب به شهر می‌کده‌ها / نفس‌نفس طلبش خواب خام می‌گردد

.

اگر پیاله بگیرم دگر شرر سازم / به قطره‌ای عطشم ناتمام می‌گردد

.

من از سحر که به اشکم وضو بیاموزم / تمام هستی غم انهدام می‌گردد

.

برای خلوتِ بودن درون یک دیدار / دوباره عاشق و معشوقه دام می‌گردد

.

اگر که دل نسپاری نمی‌شوی دل‌تنگ / هزار غلغله در سینه رام می‌گردد

.

سیاهه گفتن من از هجوم تنهایی است / دو صد ترانه مرا در زمام می‌گردد

.

زمانه نقطه‌ی ما را نمی‌کند باور / چه بی من و تو پی اختتام می‌گردد

.

.

.

آبان ۱۳۸۹

برای کندنِ جان

دوست دارم مثنوی را برای زندگی روایت کنم. شاید بشود نامش را نهاد مثنوی کاربردی. به جای این‌که مانند بسیاری دیگر شرح عرفانی و آسمانی و روانشناسی و اسطوره‌ای و مانند این‌ها از مثنوی ارائه کنم، بیاورمش بر زمین و آن را برای استفاده در زندگی ساده کنم. این روش را سیدمسعود یادم داد. وقتی قصه‌ی طوطی و بقال نقل شد، گفت چقدر این قصه برای زندگی کاربردی است. اگر بچه‌ای یا انسانِ تازه‌کاری کارِ بدی کرد نباید به‌سرعت خشم خود را بر او فروریخت. ممکن است او نیز مانند این طوطی ضربه‌ی شخصیتی بخورد و برود در لاک خودش. به همین صورت این ماجرا ادامه دارد.

با این همه پیشنهاد نهایی بنده همچنان اندیشکده‌ی عدم است. پیشنهادی است که هرگز داده نخواهد شد و به‌تبع آغاز نیز نخواهد شد. بنابراین برای آن ساز و برگ و افراد و پژوهشگرانی نیز نباید فراهم کرد. موضوع آن نیز گفته نخواهد شد و مقاصد و جامعه‌ی هدف آن هم در پرده خواهد ماند. البته در مورد جامعه‌ی هدف این اندیشکده سخن‌هایی در میان هست. یحتمل نوعِ بشر را در بر بگیرد. سخن در این است که هستی چگونه آغازیده یا از اساس آغازی نیز دارد یا به قول آن شاعر شیرازی آغاز ندارد و انجام نیز نخواهد داشت. عدم سابق بر وجود است و از این رو از هر چیزی مهم‌تر تأسیس اندیشکده‌ی عدم است.

من همه‌چیز را جدی گرفته بودم و در اطرافم هر چه می‌گذرد بوی عدم می‌دهد و نمی‌دهد. پیش چشمم چندین و چند دهان است که مدام باز و بسته می‌شود. خروار خروار کلمه است که از پیش چشمم می‌گذرد. آن‌سوتر مردی نشسته است که می‌گوید از ابزارهای داده‌کاوی بهره ببرید تا شما را با خود به فلان‌جا ببرند. گویی علاقه‌ی خاصی به نبودنِ ما دارد. گویی بطّ سپید جامه به صابون زده است! کبک دری ساق‌ها در قدحِ خون زده است!

گویی خودش نیز بدش نمی‌آید برش دارند و ببرندش. آخر آدمیزاد را مدام دارند می‌برند و پیش خودش خیال دارد که خودش می‌رود! ای آدمیزادِ خنده‌دار! ولی به کجا؟ چه اهمیتی دارد. هر جایی غیر از اینجا. چون برای آدمیزاد از بیخ هر جایی غیر از اینجا بهتر است و با همین حماقت عمرش به انتها می‌رسد و آن‌وقت با منظره‌ی برزخ روبرو می‌شود و درمی‌یابد نه! واقعاً هر جایی غیر از دنیا بهتر است. فقط مشکل اینجاست که برای بهره‌بری از این جهان متسع باید از دنیا چیزهای بهتری آورد.

آنجا بود که نیش‌خندِ من درونی شد. درونی شد که از اسرار آن کسی خبری ندارد. فقط برای دمی دیگر زیستن لبخندی نثار و جمله‌ای قصار! گفت نشانی‌ات را بنویس. نوشتم پشت هیچستان. گفت شماره‌ات را بگو. گفتم ز دست عقل بیرون شد شماراندازِ اندوهت. هر کسی از هر طرفی آمد تنها مشتی به گونه‌اش نواختم و در برش کشیدم و از بی‌اثریِ این دو عمل رو به بی‌عملی آوردم. ناگهان قلبم سوراخ شد. تا پیش از این از وجود او بی‌خبر بودم. صاحب‌خبر آمد و من بی‌خبرتر شدم. دیدم هر چه مشت و لگد زده بودم در نهایت خودم را زده بودم. هیچ کاری نمی‌شود کرد. آدمی مسلوب مطلق است. به صلیب سلب کشیده شده است.

به هر روی پیشنهاد بنده اندیشکده‌ی عدم است و از این‌که طرح ابتدایی این اندیشکده را با اکثریت مطلق آرا رد کردید سپاسگزارم. بودجه‌ی کلانی که برای آن در نظر گرفته بودم خزانه‌ای بود بیش از گنج قارون. به این صورت نه‌فقط دستِ هر گدا، بلکه دست هیچ ثروتمندی نیز به آن کمر که چه عرض کنم، به ناخن پایش هم نمی‌رسد. اکنون زمان زار زدن است ای بیچارگان. خود را فریب ندهید. هیچ سرمایه‌ای ندارید. من تمام سلول‌هایم گداخت تا این را نوشتم. تو از من چه می‌جویی؟ صدها بارِ دیگر خواهم گفت: هیچ چیز رافعِ دلتنگی نیست.

غزل ملال

خسته‌ام
کاش به پایان برسانی من را
یا
به آغوشه‌ی جانان برسانی من را

.

چه کنم؟ دیوِ سیاه است همه روح و تنم
که تو خود رستمِ دستان برسانی من را

.

من خزان‌خانه‌ی نومید ز هر بار و برم
از چه آوازه‌ی باران برسانی من را؟

.

آب نوشیدم و خون شد دلم از تشنه‌لبان
باز شوق و طمعِ نان برسانی من را

.

رفت در خواهشِ بیهوده‌ی آزادی عمر
به امیدی که به زندان برسانی من را

.

گر تو آغوش ببندی به منِ رفته ز دست
خوش که پیغمبر طوفان برسانی من را

.

جز غم و معذرتم نیست دگر سوغاتی
سرگرانم که تو ارزان برسانی من را

پرسش‌های

شاید که تو با حرف من آواره شوی

با خلق نشینی و پی چاره شوی

.

می‌ترسم اگر شبی کویری بشوی

از حیرت این سؤال‌ها پاره شوی

سلبْ سلبْ تا عروسیِ قیامت

امروز که واقعاً در سلکِ جاماندگان چند قدمی زدیم دیگر باورم شد جا مانده‌ام. به محسن هم گفته بودم بهترین کار این است که نه جایی بروی و نه چیزی بدانی تا دلتنگ نشوی. درست می‌گفت آن سخنران که با این لفظ مشکل داشت و نمی‌پذیرفت. پیشنهاد دادم بگوییم پس‌مانده. ماننده‌ی پسماندهای شهری. اساساً شهر برای ماندن است. شهرها را ساخته‌اند تا آدم‌ها در آن بمانند و مرگ را به بوته‌ی فراموشی اهدا کنند. من به شهری‌ها حق می‌دهم که این‌همه دیوار و بارو اطراف‌شان برآورده‌اند. طبیعت مانند واقعیت به‌شدت مهیب است.

با این حال به همسر می‌گویم جمعه صبح راهی بشوم! آدمیزاد با خیالات زنده است. بغض گلویم را رها نمی‌کند. در این میان هر چه می‌کوشم کار دیگری کنم نمی‌توانم. عینک دودی زدم تا اشک‌هایم را هم نبینند. اشک عجز و فلاکت است. سرآخر سیاهی‌های عمل و عقیده‌ام از گریبان تا مچ پایم را گرفت. کلمات کتاب را می‌خوانم، اما به هیچ صورت همراهش نمی‌شوم. مقدور نیست.

چقدر عجیب است. هیچ جا نیستم. به انتهای نبودن و پراکندگی رسیده‌ام انگار. هر لحظه می‌پندارم بیش از گذشته گسسته شده‌ام. گویی برای هیچ کاری هیچ فرصتی ندارم. خود را میان هیچستانی بی‌حاصل درمی‌یابم که در آن ملاحظه‌ی هیچ شریف و ناشریفی نخواهد شد.

چه خوب است چیزهایی بنویسی که کمتر دیده شوند. زیاد دیده‌شدن مثل شام عروسی است. هر خورنده‌ای به کمبودی در آن اشاره می‌کند بدون آن‌که آن اشارات برای صاحب مراسم آورده‌ای فراهم کند. هدف از برگزاری این مراسم اعلان زناشویی این دو تن است. قرآن که هیچ، من باور دارم هر انسانی در قیامت عروس بکری ظاهر خواهد شد که دست هیچ ادراکی به ساحت فهم او نرسیده است.